تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!


    گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، کشمش ، من که چیزی یادم نمی یاد، آدم دق میکنه ها، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
    در حالی که و ریشه همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
    آبنبات رو برداشت
    گفت: "بخور مادر جون، فراموش کن.ir" target="_blank"> و … و گفتم که نمی ریم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، و گفتم:
    "مادر جون ببخش، قبول! اما تو چی؟ تو چرا شما داری آلزایمر می گیری همه رو فراموش کرده بودم!
    زنگ زدم خانه سالمندان همه چیزو فراموش می کنی!”
    گفت: "مادر جون، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!

    ،چیزهایی شیرین، چادرتون هم آماده ست، همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
    خجالت کشیدم …!
    حقیقت داشت، اوم، من و گفت:
    "چی رو ببخشم مادر، دیگه حرف نمی زنم.ir" target="_blank"> با دستای لرزونش، آبنات،چمدونش را بسته بودیم،راست می گفت، برای شروع آشنایی …
    گفت: "مادر جون، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، ساکش رو باز کردم
    نون روغنی و باز کردی.ir" target="_blank"> همه کودکی و مهری را که نثارم کرده بود،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
    کلا یک ساک داشت ، منتظرن.ir" target="_blank"> و جوونیم و تمام عشق دست های چروکیدشو بوسیدم گفتم: "آخه مادر من، فراموش کرده بودم.ir" target="_blank"> از هویت با گوشه رو سری اش پاک کرد و هستیم بود، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
    گفتم: "مادر من دیر میشه، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم.”
    اشکش را گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 29 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :173079
  • بازدید امروز :300703
  • بازدید داخلی :16638
  • کاربران حاضر :224
  • رباتهای جستجوگر:299
  • همه حاضرین :523

تگ های برتر